X
تبلیغات
★پــــدرم تـــاج ســـرم بـــود★

★پــــدرم تـــاج ســـرم بـــود★

★به نام عشــــــــق زيبــــاتريـــن دروغ دنيـــــــــــــــــا★

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .

اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را

گذاشتهاند آب مروارید !


حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !

دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . .

 

 

 

 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی

پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !


وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه

. . .

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت

میخواد بمیری . . .

 

 

 

 

تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”

تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”


تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”

تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”

تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”

تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”

تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”

تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .

بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . .

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست  . . .

 

 

 

 

سلامتیه اون پسری که . . .

۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .

۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .

۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . .


باباش گفت چرا گریه میکنی ؟

گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .

 

 

 

 

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن . . .

وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . .


وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .

به سلامتی همه مادرای دنیا . . .

 

 

 

 

پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند

مرد باشند !

 

 

 

 

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن

دست های تو خم می شود مادرم . . .

 

 

 

 

شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان . . .

 

 

 

 

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد . . .

 

 

 

 

به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری

بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !

 

 

 

 

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن ، کوچک و کوچک

تر میشود . . .

ولی پدر . . .

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند ، خم به

ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست . فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند

که چقدر دیگر میتواند بنویسد . . .


بیایید قدردان باشیم . . .

به سلامتی پدر و مادرها

 

 

 

 

دست پر مهر مادر تنها دستی است که اگر کوتاه از دنیا هم باشد ، از تمام دستها

بلند تر است . . .

 

 

 

 

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .

پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟

پسر میگه : من !

پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !


پسر میگه : بازم من شیرم !

پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟


پسر میگه : بابا تو شیری !

پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟


پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .

به سلامتی هرچی پدره . . .



 

 

 

 

مادر تنها کسی است که میتوان “ دوستت دارم ”هایش را باور کرد ، حتی اگر نگوید . . .

 

 

 

 

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری

مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی

مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !

مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !

مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !

مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .


 

 

 

 

اگر ۴ تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما ۵ نفر باشید ، کسی که

اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید مطمئنا مادر  است . . .

 

 

 

 

بیایید از امرو همین لحظه ، قدر پدر و مادر و همه عزیزان خود را بدانیم . . .

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 12:11 توسط امیـــــر18 |


دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!

 

بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

 

داری کنار شوهرت از بغض می میری

 

شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

 

هر بوسه ات یک قسمت از کا/بوس هایم شد

 

از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

 

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!

 

شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

 

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو

 

مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

 

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم

 

حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

 

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها

 

«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها

 

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

 

«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

 

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را

 

می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

 

با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی

 

«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

 

«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود

 

خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

 

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام

 

از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

 

خاموش ماندم مثل یک محکوم  به اعدام

 

خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

 

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

 

سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

 

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم

 

با دست لرزانت برایش شام می پختم

 

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی

 

خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

 

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور

 

هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

 

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ

 

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

 

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من

 

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

 

دست مرا از دورهای دووور می گیری

 

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

 

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

 

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

 

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

 

داری تنت را داخل حمّام می شوری!

 

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

 

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

 

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد

 

بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

 

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

 

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

 

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات

 

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

 

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی

 

و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

 

حس کن مرا که دست برده داخل گیست

 

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

 

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

 

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

 

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

 

حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

 

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

 

بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 18:46 توسط امیـــــر18 |




شاید اینگونه که گویند دلی در غم چشمت سوزد

سوزد ...

شاید از مرغ درون قفسی هم پرسم

دشت ، برای تو چه معنا دارد ؟

او فقط خیره به چشمان من این را گوید

چون ندیدم ،دیدم و نمی خواهم هم

شاید اینگونه که من میبینم

همه جا آبادیست

و نه انگار که من !

آه ...

اشک شوقم جاریست

سینه ام بارانیست

و دلم از کینه ، از تپش های خیالی خالیست

و تو را می خوانم

نه از آن راه که گیرم دستت

و نه از قصه دیروز که گیرم پستم

من تو را می خواهم

نه به اندازه یک شوق خیالی

و نه با عشق مجازی

و نه از ناله واهی

شاید اینجاست که میریزد اشک

و خدایی که کنارم خالیست ...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 15:51 توسط امیـــــر18 |


 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی

چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:

حذر از عشق؟!

ندانم...

سفر از پیش تو؟!

هرگز نتوانم٬نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نرمیدم٬نگسستم.

باز گفتم که تو

صیادی و من آهوی دشتم

تا به پای تو در افتم

 همه جا گشتم و گشتم!

حذر از عشق...

ندانم٬نتوانم!

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم٬نرمیدم!

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه کنی از آن عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی

من از آن کوچه گذشتم....

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 11:6 توسط امیـــــر18 |



میگن یه روز یه روزگاری دو تا عاشق بودن که همیشه قرارشون زیر درخت بهاری بود که هیچ وقت خزون نداشت ... هیچ وقت نمیشد گفت یکشون عاشقه و اون یکی معشوق همیشه یکی بودن و میخواستن یکی باشن ... گذر زمانه دست نامردما بینشون کدروتی پیش میاره که این دوتا رو از هم جدا میکنه یکی تو همون سرزمینی که بود یکی هم تو سرزمینی که خواستن نامردما ... هیچ وقت شادیشونو کسی ندید و از اون درخت همیشه بهار یه خاطره بیشتر نموند ...گذشت و خبر به اون دورافتاده رسید که عشقت مرد و جز وصیت نامه چیزی برات نزاشته ... شکسته و خسته میره سر قبر یارش و می بینه روی روی سنگ قبر نوشته من اینجا نخوابیده ام تا زمانی که یارم بیاید و آرام بگیرم ... شروع به گریه میکنه و وصیت نامه رو باز میکنه و آروم شروع میکنه به خوندن ... گریه ات را نمیخواهم ، شکستنت رو نمیخواهم ، تنهایی ات را نمیخوام ، میدانم دستم از دستان گرمت جدا شد ولی یادم با توست حتی اگر هیچ وقت قسمت دیدارت نباشد ... سرش رو روی سنگ قبر میزاره و آرام گریه میکنه ... آرام آرام یک جوانه از زیر برگهای زردی که از درخت همیشه بهار مونده شروع به بزرگ شدن میکنه و مثل اینکه بخواد صورت اونو نوازش بده و میره تا یه سایه سار برای اون درست کنه ... میگذره زمان و اونجا دوتا سنگ قبر کنار هم قرار میگیره که روی سنگ قبر دومی نوشته شده بخواب نازنینم ... آرام بگیر ... حالا نمیه ی قلبت در کنارت به ابدیت پیوست

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 15:47 توسط امیـــــر18 |


دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم 


 شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم 


 انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده 


آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده


  دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 


 تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم


 حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم 


  من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم 


  دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن


  نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن 


 منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم 


  برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم 


 آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن 


 نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن


 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 9:15 توسط امیـــــر18 |


تنهایی...

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت


در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت


خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد ...


تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت


دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت


قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:15 توسط امیـــــر18 |


خاطرات...

صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودم

تا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم
اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم
آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
اميد داشتم هنوز باشد
اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم
يك مشت خاطره بود
يك مشت دفتر خاطرات
يك مشت خاك...!
و آن چيزي كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... !
آيا چنين بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق
اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ
انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان
آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود
هيچ نشاني از عشق نديدم
ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكيده نشده بود
و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم
بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر
و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:10 توسط امیـــــر18 |



یتیمان جز دو چشم تر ندارند / به غیر از خاک غم بر سر ندارند چو مادر مرده ها باید فغان کرد / که طفلان علی مادر ندارند . . . یا علی جان تربت زهرا کجاست؟ / یادگار غربت زهرا کجاست؟ تا ز نورش دیده را روشن کنم / بر مزارش شعله‌ها بر تن کنم  .شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت بادــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبرای دیدن پیام های تسلیت به ادامه مطلب مراجعه کنید...

: ادامــه مــطــلــب :

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 10:30 توسط امیـــــر18 |



هنوزم از خدامه برای اون چشمات بمیرم.دست سردتو بگیرم تو کلبه رویام بشینم.صدات کنم که شاید جلوی دل تنگیمو بگیرم .زمستونو دوباره توی ثانیم نبینم.شعری بسرایم با قالب چشمات .وقتی خیسم از حرارت نگاهات.بوی عطرت دوباره حس کنم توی لحظاتم.می دونم که بی تو دیگه طاقت نمیارم.می کنم برای بار اخر دستت سردت رو نوازش. می کنم بوسه احساس من از ان لبان نازت.تا جهنمی بسازم با دستان لطیفت گم بشم توی اون احساس عزیزت.می پرسم از خودم که ایا منم مرد رویات.یا دل سپردی بازم به یه غریبه ی دیگه.صدای گرم نفست را شنیدم از کنارگوشم من فقط برای تو رخت عروسم رو می پوشم.صدای تیک تاک ساعت با یه ظرف و دوتا پاکت .کنار ان تخت کتابت.میزنم قلم به کاغذ برای نوشتن لحظاتم.می کنم لحظه های عاشقیمو برای تو کتابت.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:57 توسط امیـــــر18 |



راستی رسیدن این عید سعید باستانی همراه با روئیدن جوانه ها و درختان

و نو شدن جسم ها و جانهای عاشقان را تبریک و تهنیت گوییم . دلهامان را

نزدیک ، دستهامان را به همدیگر بدهیم و در سال جدید با یاری هم منظری

زیبا و زندگی خاطره انگیز خلق کنیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای دیدن پیام های تبریک برو به ادامه مطلب...


: ادامــه مــطــلــب :

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 13:4 توسط امیـــــر18 |


زجرجدایی...

به خاطر تو هر ستمي در اين دنيا را تحمل مي کنم

و غم و دلتنگي را از ياد مي برم

به خاطر تو دل خوشي هايم را يکي يکي قاب مي گيرم

براي اينکه ببيني بر طاقچه دلم مي گذارم ..

به خاطر تو همه چيز حتي گذشته را فراموش کرده ،

دلم را از وجود تو لبريز مي کنم و لحظه هايم را به تو هديه مي دهم ..

به خاطر تو دوست داشتن را ياد گرفته

هر ثانيه در نگاهت " دوستت دارم " را نجوا مي کنم ..

به خاطر تو عاشق مي شوم ، از آن تو شده ،

در روزهاي زندگي دوباره تکرار مي شوم

به خاطر تو گريه کردن را از ياد برده

و خنده را براي هميشه صحنه چشمانت مي کنم ..

تنها به خاطر تو !

از غصه هايم مي گذرم

من که کسي را ندارم ، به تو دل مي بندم و تا ابد کنارت مي مانم ..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 10:8 توسط امیـــــر18 |


نه!

کاری به کار عشق ندارم               

                      من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                  در این زمانه دوست ندارم

انگار               

                    این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                          یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

 زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                        از تو دریغ میکند

 پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

           تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

                              این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

        تا روزگار بو نبرد ....

                      گفتم که ...

                             کاری به کار عشق ندارم !


برچسب‌ها: کاری به عشق ندارم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 15:22 توسط امیـــــر18 |


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

برچسب‌ها: داستان عاشقانه

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 16:33 توسط امیـــــر18 |


به یاد عشقی که هرگز آشکار نشد

 

به یاد عشقی که هرگز آشکارش نکرد

 

و بغض عاشقانه ام همیشه در دل ماند..

کسی را دوست دارم که

 

 از پیشم رفته

 

اما من باور نکردم

 

در ته مانده ها ی ذهنم او را پنهان کردم

 

او که هیچگاه دوستم نداشت

 

هیچ وقت لبخندی واقعی

 

حتی قطره ای

 

یا شاید لحظه ای انتظار

 

برایش معنی نداشت

 

برای چه هنوز دوستش دارم نمی دانم ....؟؟

 

ولی هنوز...

 

ولی هنوز هم توی

 

تک تک قطره های باران

خاطرات روزهای بودنش را می بینم..


برچسب‌ها: دوسش دارم, نمیدانم

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 11:19 توسط امیـــــر18 |


بنويس نامه نويس

حرفاي خوب خوب بنويس

بنويس وقتي تو نيستي

ديگه انگار چيزي نيس

اگه خندش ميگيره

گريه مو از سر بنويس

بنويس نامه نويس

بنويس خواستنم از جنس گله ابريشمه

بنويس پاکي من ،پاکي نور و شبنمه

همه دوست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس

بنويس قصه زياده،ولي کاغذم کمه

بنويس نامه نويس

بنويس خواستن من شمردني نيس، بنويس

بنويس خسته شدم اونقده خسته که نگو

همه دلتنگي من که گفتني نيس ،بنويس

ننويس نه ننويس هر چي که گفتم ننويس

ننويس نه ننويس هرچي دلت خواست بنويس

ننويس چون که براش نامه ها تکراري شده

چيزي از من ننويس ،فقط براش راست بنويس

نامه نويس ،راست بنويس،نامه نويس................


برچسب‌ها: نامه نویس

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 11:12 توسط امیـــــر18 |


دوباره تنها شده ام

 دوباره دلم هوای توراکرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

به یاد شبی می افتم که تورا میان شمع ها دیدم

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم

توراکجامی توان دید؟

دراواز شب اویزهای عاشق؟

درچشمان یک اهوی مضطرب ؟

درشاخه های مرجان قرمز؟

درسلام دختربچه ای که تازه نام تورایادگرفته است؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند

 برای تونامه بنویسم

 و تو نامه هایم رابخوانی

 وجواب انها را به نشانی همه غریبان جهان بفرستی

ای کاش می توانستم تنهاییم رابرای تو معنا کنم 

و ازگوشه های افق برایت اواز بخوانم

می ترسم روزی نتوانم بنویسم ودفترهایم خالی بمانند

وحرف های ناگفته ام هرگزبه دنیا نیایند

می ترسم نتوانم بنویسم وکسی ادامه سرودقلبم رانشنود

می ترسم نتوانم بنویسم 

واخرین نامه ام درسکوتی محض بمیرد 

وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود

دوباره شب دوباره طپش این دل بی قرارم

 دوباره سایه حرفهای تو

که روی دیوار و به رو می افتد

دلم می خواهد همه دیوارها پنجره شوند

 ومن تورادرمیان چشمهایم بنشانم

دوباره تنهایی ودوباره خودکاری که باهمه ابرهای عالم پرنمی شود

دوباره شب دوباره یادتو

که این دل بی قرار رابیدار نگه داشته است

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت

 ودوباره من و یک دنیا خاطره....

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 17:32 توسط امیـــــر18 |


!تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم!

!ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم!

!کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پریرت کنم؟!

!حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟!

!من نه قلندر میشم و نه قهرمان قصه ها!

!نه برده ی حلقه به گوش نه مثل اون فرشته ها!

!من عاشقم همین و بس ! گریه نداره بی کسیم!

!قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم!


برچسب‌ها: تکیه به شونه هام نکن, به هم نمیرسیم

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:59 توسط امیـــــر18 |


 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت

 

 انگشت به دهان می مانی...


گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی ...

 

 اما سکوت می کنی ...


گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...


گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری

 

 انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...


گاهی فقط دلت میخواهد

 

 زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری

 

 و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!

 

که می شناسی بنشینی

 

 و " فقط "  نگاه کنی...


گاهی چقدر دلت برای یک خیال

 

 راحت تنگ می شود...

 

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید از ...


برچسب‌ها: گاهی, دلتنگ

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:55 توسط امیـــــر18 |


دختري در يك خانواد فقير ... هر چه پول داشت را خرج يك جعبه و يك كاغذ كادو كرد و ان را به پدرش هديه

كرد .. پدر جعبه را باز كرد . خالي بود

با عصبانيت بر سر دخترش فرياد زد. مگه تو نميدوني وقتي به كسي كادو ميدن بايد يه چيز توش باشه؟

دختر با چشماني اشكبار گفت. ولي پدر من براي تو در اين كادو هزاران بوسه گذاشته ام .... واين دفعه

پدر بود كه اشك ميريخت

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 13:16 توسط امیـــــر18 |


هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم


برچسب‌ها: یاد گرفتم, دروغ

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 13:11 توسط امیـــــر18 |


 

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم�
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من



برچسب‌ها: دفترمن وتو, نازنينم اي يار, دست هاي منو تو

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 10:16 توسط امیـــــر18 |


آرامم !.....هم جنس ِ نگاهت ,هم رنگ ِ دستهایت

گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...

مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و آغوشت خیال ...

دستهایت اینجاست !نگاهت ,.....صدایت .....خنده ات

دیگر چه میخواهم ؟......هیچ

دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !نگاهت را در نگاهم

و خیالت را در خیالم ... و من ,.....آرامم

آرامتر از همیشه


برچسب‌ها: ارامم, نگاه عاشقانه, آرامتر از همیشه

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 10:18 توسط امیـــــر18 |


چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!


برچسب‌ها: افسوس, چرا چشمهایم همیشه بارانی است, عاشقانه, غمگين

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 10:6 توسط امیـــــر18 |


 

يه شبي از اون شبا كه غم مياد سراغت

يه شب از همون شبا كه هيچكي نيست به يادت

توي خلوت يه خواب تو رو ديدم دوباره

شب غمگينو سياهم شد پر از ستاره

تو تماشاي نگات تو خنده هات ميديدم

كه ديگه قفل دلت شكسته شد شنيدم

گفتي تو هجوم سايه ها كنارم ميموني

قايق عشقمونو تا ته دنيا ميروني

خونه خوابم خراب شد مرغ عشقم پر كشيد

ديگه هيچكس منو حتي توي خوابشم نديد

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 11:0 توسط امیـــــر18 |


شب از پنجره می گذرد.....

هوا بارانیست....

تاریکی در اتاقمــــ جاریست....

قـــطره می شوم

می روم به اوج ابرها....

همقدم با باد ها....

موج ها....

دریـــــــــــــــاها...

ستاره می چینم..... 

ازگوری که گلی رویشـ نیست....

در عوض با خیـــــسی آمیخته

اشک من با غم به رویش ریخته

آه...

می پــــــــــــــــرم....

از دره های زیــــــــــــستن...

آمیختن با مرگ و خویشتن....

دقایق پیش چشمـــــــانم هیچند.....

هر دم با خود گویمـــــ....

آزادی

پر زدن

بگریختن

دست می گشایم....

ابر را می گیرم....

می رسند نقطه های پایان

آری....آزادیــــ....

رهایی از این دیار....در شبی مهتابیـــ

مــــی میرم....

خندان مــــی میرم....

آزاد مــــــــیمیرمــ....

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 10:57 توسط امیـــــر18 |


آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

خود به خود هوس باران را می کنم.

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را می کنم

آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمی خواهد باران قطع شود.

دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم ،

از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم

دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند

لحظه ای که آرام آرام می شوم

و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام می کند ،  مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،

فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،

تنهایی در کوچه های سرد و خالی…

کجایی ای یار من ؟

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد

تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ،

تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.

قصه مرد تنها در یک  شب بارانی ،

شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.

آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 20:10 توسط امیـــــر18 |


 

باتو، همه‌ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می‌کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من‌اند

باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من‌اند

باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می‌خواباند

ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده‌اند

و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه‌ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می‌کند

باتو،  سپیده‌ی هرصبح بر گونه ام بوسه می‌زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می‌زند

باتو، من با بهار می‌رویم

باتو، من در عطر یاس ها پخش می‌شوم

باتو، من درشیره‌ی هر نبات می‌جوشم

باتو، من در هر شکوفه می‌شکفم

باتو، من در طلوع لبخند می‌زنم، در هر تندر فریاد شوق میکشم، درحلقوم مرغان عاشق

می‌خوانم در غلغل چشمه ها می‌خندم، در نای جویباران زمزمه می‌کنم

باتو، من در روح طبیعت پنهانم

باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می‌نوشم
 
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این

بی‌کسی، غرقه‌ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من‌اند و پرندگان خواهران من‌اند

وگلها کودکان من‌اند و‌اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی

من‌اند وب وی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه

خوش‌ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من‌اند.

بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می‌بینم

بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می‌آزارند

بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من‌اند

بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته‌اند

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه می‌فشرد

ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده‌اند

وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده‌اند و بر گردنم افکنده‌اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می‌بلعد

بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت‌اند و ابابیل بلایند

بی تو، سپیده‌ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار می‌کند

بی تو، من با بهار می‌میرم

بی تو، من در عطر یاس ها می‌گریم

بی تو، من در شیره‌ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می‌کنم.

بی تو، من با هر برگ پائیزی می‌افتم. بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می‌خشکم

بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یادمی‌برم

بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده‌ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره‌ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ و پرکینه

فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من،

بوی پونه،  پیک و پیغامی‌نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من،

شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من‌اند.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 19:16 توسط امیـــــر18 |


ا

 

ی زندگــی من خسـته ام. تا کـــی سـکوت؟ تا کــی اسیر؟

                               درسـینه ام این آرزو، محـض خـدا دیـگربمیر

ای لحظه ها؛ من ازشـما سرخورده ام، ترکـم کنـید

                             ای روز و شـب، من آدمـی، دل مرده ام ،ترکـم کنـید

من تا گـلو در حسـرتم؛ افـسرده ام؛ ترکـم کنـید

                            از وحشت فردایه خود آزرده ام ترکـم کنـید

ای اشـکه غم؛ آرام بریز، بر گونه ی بیـمار من

                              لذت بـبر ای غم؛  تو غم ، از ایـن همـه آزار مـن

درلحظه ی بیداد من، کی میشود غم خوارمن؟

                             ای لحـظه ها. پـایـان مـن؛ ایـن امشـب و فـردا کنـید.

                            ای لحضـه ها مـن ازشـما سـرخـورده ام ترکـم کنـید

                             ای روز و شب. من آدمی، دل مرده ام ،ترکم کنی                             

 

 


    مثل کشیدن کبریت در باد
    دیدنت دشوار است
.
.
.
    من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
    می کشم
    آخرین دانه ی کبریتم را در باد
.
.
.
.

    هر چه بــ_______ــــادا  بــــــ____ــــاد!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 19:8 توسط امیـــــر18 |


 
نگاهم می کردو نگاهش می کردم ،من با تمام عشق ،او ساده و بی تکلف. من باچشمانی سرشار از اشک،او با چشمانی که دنیا دنیا حرف برای گفتن داشت . در پس نگاه هایش به اندازه عالمی بی انتها واژه نهفته بود . او نگاهی را به من می کرد که سالها به دنبالش بودم ولی از من دریغ می کرد.از من دریغ می کردکه بگوید دوستت دارم.از من دریغ می کرد که در آغوشش بگیرم ،از من دریغ می کرد زندگیم را ...

وقتی برای آخرین بار گفت خداحافظ و رفت نفهمید که تا صبح گریستم ،نفهمید که وجودم را خورد کرد،نفمهمید که پا برسر قلبی می گذارد که تنها دلیل تپیدنش اوست نفهمید هیچ گاه نفمید .حتی وقتی که یار جدیدش رهایش کردو رفت هم نفهمید که هنوزم واژه واژه وجودم با او معنا می یابد و به جمله می رسد . نفهمید ... هیچ گاه نفهمید ... . حتی وقتی که تیغ را به دست گرفت هم نفهمید که هنوز هم قلبی هست که فقط برای او می تپد. حتی حالا که بی جان جلویم افتاده و نگاهم می کند هم نمی داند که چقدر دوستش دارم

عاشقانه دوستش داشتم اما او هیچگاه نخواست مرا دوست بدارد ،اما دوستش دارم حتی حالا که دیگر قلبی برای دوست داشتن ندارد...

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 18:56 توسط امیـــــر18 |


آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم، آن توبه صد ساله به پیمان شکستیم، از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب، ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
★★★★★
★★★★★

به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر شعرم نشکفته خشکيد !
به حرمت اشک ها و گريه هاي سوزناکم. نه تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !
ميبني قصه به پايان رسيده است و من همچنان در خيال چشمان زيباي تو ام که ساده فريبم داد!
قصه به آخر رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
★★★★★
★★★★★

من از يک شکست عاشقانه باز مي گردم
جايي که واژه ها درونم جان باخته
جايي که بر مزار آرزوهايم اشک مي ريزم
و اما تو
از يک عشق تازه لبريزي
واژه ها را مي رقصاني و سرودي تازه سر مي دهي
رنگ کهنه قبل را مي زدايي و بر آرزوهايت رنگي تازه مي زني
زندگيت رنگين باد
اي که بر زندگيم رنگ خاکستري پاشيدي
★★★★★
★★★★★
به نام انکه اشک را افرید
تا سر زمید وداع اتش نگیرد
اروزی من این است مثل سیم
یک گیتار زیر دستان تو باشم
لحظه های خوش دیدار
★★★★★
★★★★★
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی مارا نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
اخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار مارا از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
★★★★★
★★★★★
هرچه گذشـت رویا و هرچه
که خواهـد امــد حقیقـــت
کمـی تـلـــــخ اسـت
★★★★★
★★★★★


HOME
E-Mail
.BAHAR 20.


Archives

آبان 1391

مرداد 1391

خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
اردیبهشت 1390


Amar_Web


تعداد بازديدها:


Links

★جـــــــز تو با کســـــی هرگــــــز★
♥شن های سفید♥
♥افسونگ♥
♥عشق هرگز نمیمیرد♥
♥***love***♥
♥ایـــــــران نـــــــــــــاب♥
♥ارامـــــــــــــش♥
♥بعد تو من خیلی تنهام♥
♥هیچکس تنهایی ام راحس نکرد♥
♥حــــــس عجیـــــــب♥
ღ♥ღلحظات ترد منღ♥ღ
♥㋡ღDorehambashim㋡ღ♥
♥ایســـتگاه تنهـــــــایی من♥
♥عشق ایـــــکـــر و باریـــا♥
♥the oleasure 0f love♥
♥کافـــــه ی عـشـــــــق♥
♥ ღ♥ღعـارفـانــــــۀ دوســـــت ღ♥ღ♥
♥شــــــــــب♥
♥بی وفـــا عشــق مـن♥
♥خوشـــگــل دونـــــی♥
♥**دخـتــــــ ــر یـــــــــ ــــخـے**♥
♥پـــاکـــتریـــن احســــاس♥
♥همـــه چیــز در مـــورد عشــق♥
♥*** غم زده ی عشق ***♥
♥زندگــــی عاشقانــــه♥
♥عطــــــــــــــــــر تـــــو♥
♥مسیــــر سرنوشـــــت♥
♥عشـــــــق چيست؟♥
♥روز های با تو بودن♥
♥عســــــــــــل بلا♥
•÷±‡±جـــدایـــی مهتــــاب از مــاه ±‡
♥تنـــهـــاتریــــن تنهــــــا♥
♥دیوونه خونه818 ♥
♥از دل قلم♥
ღ♥ღنفــــــــــس یــــــــاسღ♥ღ
ღ♥ღسکــــوت فریـــــادღ♥ღ
ღ♥ღgameoverღ♥ღ
ღ♥ღخســــــته ام از دنیــــــــاღ♥ღ
ღ♥ღ ×دِلمـ بیـ تـ ـو سنگیـ ـ بیشـ نیستـ ×ღ♥ღ
♥دلتـَــنــــگی هاے شـَـبانِــــه♥
ღ♥ღآسمــــــون ارامــــشღ♥ღ
ღ♥ღاینجا همه چی هستღ♥ღ
دختـــــــــــــــــر کوهستــــــــــــــــــــــــــــــــان
قالب های فوق جدید بلاگفا